خرید بک لینک

امروزهشت سال است که نیستین از صبح تنها بودم و تو در من به پرواز در آمدی خوشحال خوشحال

خواستم با صدای بلند اشک بریزم فهمیدم باید تنهایم در آغوش بکشم و با صدای بلند اشک بریزم و خودم را آرام کنم مثل هشت سال پیش که فهمیدی تنهایم گذاشتی و باید ادامه بدهم و این دردناک ترین بخش زندگیم بود که دیوار پشتم ریخت قرارمون یادت نره کنارم باش بابا تو خواب تو رویا برام دعا کن دعا

برچسب: نویسنده: هلیا امیری تاريخ: شنبه 30 آذر 1398 ساعت: 23:56

من از جدال زندگی باز میگردم
و پاییز میداند
درختی که بر لبه ی دنیا ایستاده است،
تکیهگاه مطمئنی نیست..

برچسب: نویسنده: هلیا امیری تاريخ: شنبه 30 آذر 1398 ساعت: 23:56

سخت است باور این که
مسافرها
گاهی برنمیگردند....

برچسب: نویسنده: هلیا امیری تاريخ: شنبه 30 آذر 1398 ساعت: 23:56

با پیامی حال دل را خوب کن
ای تمامت بانی احوال خوش...

برچسب: نویسنده: هلیا امیری تاريخ: شنبه 30 آذر 1398 ساعت: 23:56

بعضییک توجیهاحمقانه دارند میگویند
بخاطر خودت ازت دست کشیدمکه
بیشتر آسیب نبینی مث این میمونه که
در دریا غرقشومو "آخرینتلاشو واسه"
نجاتم دریغ کند. چقدر تفکر احمقانه

برچسب: نویسنده: هلیا امیری تاريخ: شنبه 30 آذر 1398 ساعت: 23:56

حوالیِ تو

دلتنگی چگونه است
اینجا که باران می زند...

برچسب: نویسنده: هلیا امیری تاريخ: شنبه 30 آذر 1398 ساعت: 23:56

وقتی انسانها همدیگر را دوست داشته باشند، همدیگر را میبخشند.
اما وقتی دائما مجبور به این کار شوند، از دوست داشتنِ هم دست برمیدارند...

برچسب: نویسنده: هلیا امیری تاريخ: شنبه 30 آذر 1398 ساعت: 23:56

من هنوز تنها پیادهرویمیکنم هنوزم با
خود حرف میزنم و چاییخود را
تلخ میخورم و بعد ار ظهرها از پنجرهی
اتاقم به"انسانهاییکه به هیچوجه شبیهِ"
تو نیستند، خیره میشوم و به تو
فکر میکنم و اینکه چقدر، به دیدنِ یک
آدمیشبیهَت"حتیاز دور قانعم حقیقت"
اینه که زندگیکردناز نبودنت
سختتر نیست

برچسب: نویسنده: هلیا امیری تاريخ: شنبه 30 آذر 1398 ساعت: 23:56

من بی تو در غریب ترین شهرِ عالَمم
بی من تو در کجای جهانی که نیستی؟

برچسب: نویسنده: هلیا امیری تاريخ: شنبه 30 آذر 1398 ساعت: 23:56

صفحه بندی